خرید بک لینک
تنهاییِ کشنده در پنجرهای که به خیابان نگاه می کند. اتوموبیلی میایستد، زنی از آن پیاده شد. یک لکه سیاه در هجوم بی معناییِ خیابان. میخواهم از عرض خیابان عبور کنم، نمیکنم. چند قدم به پیش و دیواری از پوچی در برابرم. برمیگردم. سایهام افتاده روی نوار بیهودگی پیادهرو. این سایه، انعکاس تیرگیِ من در جهان است. نمیدانم از کدام سمت باید رفت. باید از مسیری آمده باشم، دستکم میشود آن را گرفت و بازگشت. میشود به کسی رجوع کرد. آقا، من کجا هستم؟ خانم، میشود راهی را که بتوان گریخت نشانم بدهید؟ من گمشدهام. اما کسی در جستجویم نخواهد آمد. سگی لنگان میرسد. پوزه به پوزه پوچی داده. جهان را بو میکشد. من نیز جهان را بو کشیدهام. اگر از پی سگ بروم راه را نشانم خواهد داد. اما حیوان راهش را میکشد و میرود. حتی به من نزدیک نمیشود. حتی مرا بین زبالهها بو نمیکشد، نگاهم نمیکند، درماندگی نوع بشر را نمیبیند. دور میشود. باید دوباره به سیگار پناه ببرم. یکی از میان پاکت بردارم، بو بکشم، بگذارم گوشه دهان. سر انگشتم را روی کبریتها بکشم. تن چوبی آنها را لمس کنم، که زیر انگشت صدای قشقرقی میدهند. درختانی که توی یک قوطی مقوایی جمع شدهاند. که مترصدند جرقه بزنند، جهان را بسوزانند. سیگارها را بسوزانند.t.me/s_sharif_pub + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 18:8 توسط سیروس شریفی  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: شنبه 17 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:13

  خودش خواسته بود در حیاط بخوابد. زیر درخت انگور. نیمکتی که روی آن میخوابید شکل تابوت بخود گرفته بود. شب ها چون روحی سرگردان زیر درخت پرسه میزد. درد را تو میداد. نمیگذاشت بشنویم. اما همه میشنیدیم. مُرد. بعد از مرگ تا وقتی خانه را فروختیم هرشب زیر درخت انگور راه میرفت. اما ساکت بود .. چیزی نمیگفت، از درد گلایه ای نمیکرد، اما آن سکوت دردناک بیشتر از هر زمان دیگری خون به دل ما میکرد. روی سکوی سرامیکی غسالخانه خوابیده بود. توی دهان و منخریناش پنبه گذاشته بودند. اصلا به مرده ها نمیخورد. چشمانش مثل وقتی که خواب بود بسته بود. میتوانستم مثل جمعه هایی که خانه بود از خواب بیدارش کنم. صبح را نشانش بدهم. آفتاب را که هفته ای یک بار میدید. چندبارنام او را صدا زدم تا بیدار شود. نشد. گریه کردم. نشد. همه گریه کردند اما پدر بازهم بیدار نشد. یک تکه یخ بود شب را در سردخانه گذرانده بود. او را روی دست بردیم. روی شانه های یتیمی. بر بستری از خاک تیره خواباندیم. پدر دیگر هرگز آفتاب را ندید. ما نیز ..  t.me/s_sharif_pub + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 18:21 توسط سیروس شریفی  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: شنبه 17 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:13

  پسره غریب بود. خانوادهاش تو رشت بودند و خودش خیلی آنطرفتر عاشق دختر دایی من تو دهات ما شده بود و همانجا تو یکی از اتاقهای خانهی او زندگی میکردند. یک پراید قراضه داشت که باهاش مسافر میبرد تا شهر. خیلی وقتها هم باهاش مسافر نمیبرد و تو تعمیرگاهها سرگردان بود. بعد از یک تصادف توی محور تصادفخیز شهرستان، مجبور شد دیه بدهد. بیمه نداشت. همانجا مشخص شده بود که تصدیق هم نداشت. کاملا بیچاره شده بود. تصادف و بیمه و تصدیق را یک جور با دیه و رشوه و قسم حضرت عباس رفع و رجوع کرده بودند. مجبور شده بود همان اتوموبیل زپرتی را هم بدهد جای خسارت. پسره غریب بود. از خانوادهاش تو رشت خیلی باقی نبود، همان باقیماندهها هم کارگر شالی بودند. پسره نمیخواسته کارگر شالی بشود. میخواسته مثل پدرش که آنها را گذاشته بود به امان خدا، برود یک جایی برای خود سامانی پیدا بکند. نکرده بود. اگر هم پیدا کرده بود خیلی دوام نداشت. بعد از فروختن ماشین مجبور شد کارگری برود. تو مزرعهها فعلگی کند. سرنوشت آنها را فعله میخواست. کارگرِ کشتِ دیگران میخواست. خیلی زبان اهالی را نمیدانست. ترکی بلد نبود حرف بزند. با بنیه ضعیفی که داشت کار کردنش هم توی مزرعه بدرد نمیخورد. کار را ول کرد و ول چرخید. خیلی زود محتاج دست دیگران شده بود. به همه بدهکار بود. مردم طلب خود را از او نمیخواستند، چون نمیداد. چون نمیتوانست بدهد. توی قهوهخانه از پدرزنش میخواستند. او هم یک روز سر را انداخته بود پایین و با شرمندگی از قهوهخانه زده بود بیرون. پسره را تو دشت پیدا کرده بود. کتکش زده بود. پسره غریب بود. توی شهر غربت از پدر زن خود کتک خورده بود. از برادر زن خود کتک خورده بود. خانه نداشت، پول نداشت، هیچ چیز نداشت. فردای آن ر

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: شنبه 17 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:13

صفحه بندی