تنهاییِ کشنده در پنجرهای که به خیابان نگاه می کند. اتوموبیلی میایستد، زنی از آن پیاده شد. یک لکه سیاه در هجوم بی معناییِ خیابان. میخواهم از عرض خیابان عبور کنم، نمیکنم. چند قدم به پیش و دیواری از پوچی در برابرم. برمیگردم. سایهام افتاده روی نوار بیهودگی پیادهرو. این سایه، انعکاس تیرگیِ من در جهان است. نمیدانم از کدام سمت باید رفت. باید از مسیری آمده باشم، دستکم میشود آن را گرفت و بازگشت. میشود به کسی رجوع کرد. آقا، من کجا هستم؟ خانم، میشود راهی را که بتوان گریخت نشانم بدهید؟ من گمشدهام. اما کسی در جستجویم نخواهد آمد. سگی لنگان میرسد. پوزه به پوزه پوچی داده. جهان را بو میکشد. من نیز جهان را بو کشیدهام. اگر از پی سگ بروم راه را نشانم خواهد داد. اما حیوان راهش را میکشد و میرود. حتی به من نزدیک نمیشود. حتی مرا بین زبالهها بو نمیکشد، نگاهم نمیکند، درماندگی نوع بشر را نمیبیند. دور میشود. باید دوباره به سیگار پناه ببرم. یکی از میان پاکت بردارم، بو بکشم، بگذارم گوشه دهان. سر انگشتم را روی کبریتها بکشم. تن چوبی آنها را لمس کنم، که زیر انگشت صدای قشقرقی میدهند. درختانی که توی یک قوطی مقوایی جمع شدهاند. که مترصدند جرقه بزنند، جهان را بسوزانند. سیگارها را بسوزانند.t.me/s_sharif_pub
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 18:8 توسط سیروس شریفی
|
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
تاريخ: شنبه
17 ارديبهشت
1401 ساعت: 20:13